تبليغاتX
شمعی در طوفان
 رئیس جمهور
به نظر شما میشه به کسی رای داد نه چراغ قرمز میشناسه نه دست انداز تازه به سرعت خودش هم می باله کاش می شد بهش بگین یه دقیقه وایسه پشت سرشو نگاه کنه ببینه چی از فرهنگ و هنر ایرانی جا گذاشته یا سر سفره هامون چه جنایتایی که نکاشته /.حالا خدا کنه این دفعه به خیر بگذره/.
|+| نوشته شده توسط مصطفی در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388  |
 زندگینامه استاد امیری
 استاد امیری را بهتر بشناسیم./

میرزا محمد صادق امیری فرزند حاج میرزا حسین و نواده میرزا معصوم متخلص به محیط می باشد. لقبش در ابتدا امیر الشعرا بود و بعد به ادیب الممالک مشهور گردید و تخلص وی به امیری نیز بدین جهت بوده است. ولادتش به نوشته خود او در روز پنجشنبه 14 محرم 1277 هجری قمری(1237 خورشیدی) در قریه گارزان از توابع اراک اتفاق افتاد.

او پانزده سال بیشتر نداشت که پدرش به سال 1291 هجری قمری درگذشت و نظم خانواده اش برهم ریخت. او به دربار شاهزاده طهماسب میرزا مویدالدوله راه یافت و با حسنعلی خان امیر نظام گروسی که در آنزمان وزیر فواید عامه بود آشنا شد و به مناسبت او نام و تخلص خود را از پروانه به امیری مبدل ساخت. در سال 1309 هجری قمری به اتفاق وی به کرمانشاه رفت و تا سال 1313 هجری با او در کرمانشاه بود تا در اواخر آن سال به تهران بازگشت.

در سال 1316 معاون و نایب رئیس مدرسه لقمانیه تبریز شد. در اوایل 1318 هجری قمری به قفقاز و از آنجا به خوارزم رفت و چندی نزد محمدخان - خان خیوه به سر برد. از آنجا به مشهد آمد و تا سال 1320 قمری در مشهد زیست و در اواخر آن سال یا اوایل سال بعد به تهران آمد. در سالهای 1321 و 1322 هجری قمری نویسنده مهم و درجه اول روزنامه ایران سلطانی بود؛ در سال 1323 هجری قمری سفری کوتاه به باکو کرد و در آنجا با روزنامه ارشاد ترکی همکاری داشت و ورقه ضمیمه آنرا به فارسی انتشار میداد.

در شعبان سال 1324 هجری قمری که مجلس شواری ملی گشایش یافت، در تهران بود و سردبیری روزنامه مجلس را که میرزا محمد صادق طباطبایی تأسیس کرده بود بر عهده داشت. در سال 1327 هـ.ق. جزء مجاهدان فاتح مسلمان وارد تهران شد و چندی بعد به خدمت وزارت عدلیه درآمد و حملات او به ادارات و روسای عدلیه از همین تاریخ شروع شد. امیری در سال 1335 که مأمور عدلیه یزد بود سکته کرد و به تهران آمد و روز چهارشنبه 28 ربیع الثانی آن سال در 58 سالگی در تهران درگذشت.

او در انواع شعر بجز غزل و مخصوصاً در قصیده سازی بسیار توانا بود. در شیوه سخن سرایی پیرو استادان قدیم و در دوره تجدید حیات ادبی همطراز قاآنی و سروش است. او هم مانند اسلاف خود شعر و شاعری را از مداحی آغاز کرد و به قصد صله پاداش و تأمین وسایل زندگی قصاید تملق آمیز و بلند بالا در وصف امرا و ارکان زمان خود سروده است. او حتی بعد از انقلاب مشروطیت و اعلان آزادی هم که به کشمکشهای سیاسی و مطبوعاتی افتاد صفت اصلی شعر خود را که همان قصیده سرایی است از دست نداد. او در علوم ادب لغت فارسی و عربی استاد بود و حافظه ای قوی داشته که این حافظه به وی قدرت آنرا میداده که در اشعار خود از تمام علوم و محفوظات استفاده کند.

در علم حکمت، ریاضی، نجوم، رمل، اسطرلاب و کفبینی نیز بیشتر از آنچه که یک شاعر بایستی مطلع باشد، آگاهی داشت؛ از زبان روسی، کلدانی، ترکی و پهلوی آگاه بود و نیز قدری فرانسه و انگلیسی میدانست.

زندگی ادبی ادیب الممالک را میتوان به دو دوره تقسیم کرد؛ نخست از آغاز شاعری تا سالهای پیش از جنبش مشروطیت و دیگر از سالهای نزدیک به اوج گیری نهضت مشروطه تا پایان عمر.

|+| نوشته شده توسط مصطفی در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388  |
 رئیس جمهور
http://www.asreiran.mihanblog.com/post/

http://www.ghalamnews.ir/

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388  |
 فریاد
 و او در حصار من است انگار درون من به خوابی شیرین فرو رفته و من مانده ام در درون پر آشوب من چگونه آرامش یابد نکند بیدار شود و قصد رفتن کند همینگونه است که سالهاست آرزوی دلم فریاد زدن است فریاد عشقی زمینی ...

  و این آرزو از من دریغ است ..

فریاد

    عشقی که  الکترون وار مبهم است عسل وار شیرین ولی چون رادیکال چون دچارش شوی کوچک شوی

سالها می گذرد و رمق از زبان رفت ولی همچنان در دل تازه است   

|+| نوشته شده توسط مصطفی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388  |
 

نمی دونم چرا ولی پاکت سیگار لایتم گوشه طاقچه هرشب بهانه ای برای چشمک زدن داره اون تنها کسیه که همیشه هست و کام به کام فقط به کام منه اصلا کی اهمیت میده که چه به روز آدمها میاد وقتی تنها میشن کی می دونه اولین بار کدوم پادشاهی زندون انفرادی رو برای مجازات آدما درست کرده یا شدت جرم اون آدما چقدر بوده ؟ تو یکی از آهنگا شنیدم که میگفت

 "تا حالا شده بخوای با سر بری توی شیشه" 

این همونیه که من میخواستم بگم ولی اینجا ایستگاه نیست تا آخر خط چنتا پیچ دیگه مونده.

 

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388  |
 فرشته
فرشته ای مرا ندا می دهد

به آسمان می نگرم

صدا از زمین است

می گردم

...

دختری ست ; نه ... که فرشته ای ست

قلبش در دست

خون آلود

تکه تکه شده

خنجر از کمر بر می گشایم

سینه ام را می شکافم

...

فرشته ای ندا در می دهد

 آی آدمیان , اینک قلب اوست که در سینه آن فرشته می تپد

...

هاله ای از نور مرا فرا می گیرد

به سینه ام می نگرم

قلب او را در سینه دارم

مهدی

|+| نوشته شده توسط مصطفی در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388  |
 عشق
گذشته را نگریستم

با اشک و آه

و خود را دیدم

توهمی بیش نبودم

دوست داشتم ، دوستم نداشتند

عشق ورزیدم ، عشق را نفهمیدند

تنها ماندم

 گذشته را نگریستم

من اما هیچ ندیدم

مهدی

|+| نوشته شده توسط مصطفی در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388  |
 شاملو
اگر بخواهیم گوشه ای از تاریخ سرزمین مان را در چند جمله خلاصه نماییم آیا هیچکدام از ما توان بیان آن را داریم؟از حمله اسکندر بگوییم یا اعراب;از چپاول مغول گوییم یا تیمور.از امروز گوییم یا دیروز.تاریخ ما تاریخ درد است و رنج.تاریخ شاهان و شاه نمایان.و مردم چه صبورانه تحمل نموده اند این سالیان را و از دل این ستم ها چه زیبا آفریده اند شعر و نثر و هنر معماری. و چه زیبا گفت آنچه ما را توان گفتنش نبود بزرگ شاعر مان "شاملو":

 جخ امروز

از مادر نزاده‌ام
نه!
عمر ِ جهان بر من گذشته است.
نزديک‌ترين خاطره‌ام خاطره‌ی قرن‌هاست.
بارها به خونِمان کشيدند
به ياد آر،
و تنها دست‌آورد ِ کشتار
نان‌پاره‌ی بي‌قاتق ِ سفره‌ی بي‌برکت ِ ما بود.
اعراب فريب‌ام دادند
بُرج ِ موريانه را به دستان ِ پُرپينه‌ی خويش بر ايشان در گشودم،
مرا و هم‌گان را بر نطع ِ سياه نشاندند و
گردن زدند.
نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم
که رافضي‌ام دانستند.
نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم
که قِرمَطي‌ام دانستند.
آن‌گاه قرار نهادند که ما و برادران ِمان يکديگر را بکشيم و
اين
کوتاه‌ترين طريق ِ وصول ِ به بهشت بود!
به ياد آر
که تنها دست‌آورد ِ کشتار
جُل‌پاره‌ی بي‌قدر ِ عورت ِ ما بود.
خوش‌بيني‌ برادرت تُرکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند.
سفاهت ِ من چنگيزيان را آواز داد
تو را و همگان را گردن زدند.
يوغ ِ ورزاو بر گردن ِمان نهادند.
گاوآهن بر ما بستند
بر گُرده‌مان نشستند
و گورستاني چندان بي‌مرز شيار کردند
که بازماند‌گان را
هنوز از چشم
خونابه روان است.
کوچ ِ غريب را به ياد آر
از غُربتي به غُربت ِ ديگر،
تا جُست‌وجوی ايمان
تنها فضيلت ِ ما باشد.
به ياد آر:
تاريخ ِ ما بي‌قراری بود
نه باوری
نه وطني.
نه،
جخ امروز
از مادر
نزاده‌ام
|+| نوشته شده توسط مصطفی در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388  |
 مفهوم زندگی
غريبانه در اين راستاي بي انتها

در انتظار كوچه اي آشنا

براي يافتن مفهوم زندگي

سرگرداني را مكرر مي كنيم

و از ياسي به ياسي ديگر فرو مي آييم

غافل از آنكه در اين راستاي خفقان و دورويي و دروغ بر سر در اين كوچه نوشته اند "ورود ممنوع"

و هر روز برچسبي برويش مي زنند با حروف برجسته

""بي ديني/ابتذال/فساد اخلاقي/توهين به فلان.../""وهزاران هزار ديگر

پس اي انسان اي مظلوم بر خود ببال كه تحمل زندگي و آرزوي نيك سرانجامي شاهكاري است دست نيافتني..../

 

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388  |
 اندیشه
زندگی کلیشه ایست؛ دایره گرد است و مربع ۴ گوش؛ درخت سبز؛ آسمان آبی

چرا زرد نباشد اگر ما بخواهیم نه به خاطر زیبایی به خاطر اهمیت خواستن به خاطر ترک عادت و به خاطر آزادی

من آزادم که بیاندیشم نه اینکه برایم بیاندیشند این چکیده ای است از اندیشه ی ما

پس شروع می کنیم به اندیشیدن  .

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی در یکشنبه سی ام فروردین 1388  |
 
 
بالا